تبليغاتX
رقص در باتلاق
بگذار برقصم... همه ی ثانیه ها را...

بوق بوق بوق...

هذیان هایم،
باشد برای خودم.
خیس بخورند،
بوق بوق بوق...
بین دندانهایی،
که ناشمرده به هم ساییدند،
در دهانی که خشک شد
بی همه ی بوسه های صامت تو 
بوق بوق بوق...
خیس بخورند،
تا خشک و تر
با هم نسوزد!
خیس ها جدا،
ترها جدا،
تماس قطع شده است...
مشترک مورد نظر،
به خاطره ها هم،
نپیوست حتی.
هیچ شد و
پوچ شد و
بوق ممتد...

۲۰ آذر بی رمق نود


نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 8:44 | لینک  | 


و ترس و یاس انگار که تقدیر شکاره. وقتی که شکارچی می زنه به دشت. تو یکی از همه ای. فقط یکی از همه. و نه حتی زیباترین یا چالاک ترین یا فرزانه ترین. فقط یکی از همه. و بخت یار باشی اگه... و انتخاب هم که بشی اگه، شکار چی می زنه و می ره... می دره و می ره... تو هیچ وقت این جایگاه رو پیدا نمی کنی که گوشت ات روی آتیش طلایی بشه. تو یه خون به زمین ریخته ای. یه شکار شکارشده ای که حالا دیگه سکه اش از اعتبار افتاده. تو یه بازنده ای. بازی غریبیه این. که باید شکار شد و نشد. چون شکارچی به شکار شده ها بی میله. و شکار نشده ها هم که داغ نالایقی به پیشونی خواهند موند تا ابد...




نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 8:19 | لینک  | 



اینجوری که به زمین توک می زنی و توک می زنی و همه سنگه و هی کمتر و کمتر ارزن و گندم، همینجوری که صبحونه ات شده سیگار و چایی، من چه جوری می تونم ملامت ات کنم که از قضا جلوی چشم ات "در و گهر" هم بوده و تو نمی بینی... بزن... توک بزن...





نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 5:49 | لینک  | 



زنگ می زنی و ذوق می کنم...

چه میدانم علت زنگ ات را...

نتورک مارکتینگِ تنهایی...


فا/ک. 

چقد دلم تنگ شده برای اون پاکباخته ای که اینجا می نوشت...




نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 22:32 | لینک  | 


به بال خونی ام اینقدر نگاه نکن...

بیا برایت 

کٍرم آورده ام


نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 21:55 | لینک  | 

یه سوال دارم. میشه بدونم کیا اینجا رو می خونن؟

لطف می کنید با نشونی یا بی نشونی زیر این، یه اثری از خودتون بذارین؟!



نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 6:1 | لینک  | 


من حوصله ی شمردن ندارم

زخم هایت را

چوب-خطی بزن

نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 16:41 | لینک  | 

می گویم چتر ات را ببند...

بعد روی سرت،

آنقدر گریه می کنم،

که آب از مو هایت مثل ناودان شره کند.

و بعد خیس خیس،

در آغوش هم،

قهقهه بزنیم...

نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 8:52 | لینک  | 


زندگی کردم برای تو

مُردم برای تو

و هنوز نمی دانستی

از من چه بخواهی


نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 5:46 | لینک  | 


من تو را بو می کشم

و پی ات می آیم

با زخم های خونبار

آدم های دیگر

فقط دارند

رد خون را

دنبال می کنند...

نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 3:21 | لینک  | 


نگاه ات سرد است.

تن ام می لرزد.

پرنده ها اما،

از شانه هایم،

پر نمی گیرند...


نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 3:44 | لینک  | 



واژه هایم را فرو می دهم.

دشنه،

در دهان...

نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 14:8 | لینک  | 


می خواهم بنویسم.

در ستایش یک قدم جلو بودن.

در ستایش بردن.

در ستایش حسرت گذاشتن.

به دل سیاه باخت...

در ستایش جای سوراخ های سنجاق مدال،

روی سینه ی پیراهن ام.

می خواهم ستایش کنم،

وقتی را که دستهایت را مشت می کنی...

و چشمهایت را می بندی...

و غرور را غرش می کنی،

بر سر آسمانها،

بر سر رقیب های چشم دوخته به خاک...

که سرمای زمستان های بی انتهای اینجا،

فرستادشان دنبال جایی...

که در سکوتش،

آرزوی برف کنند!



نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 11:31 | لینک  | 


شادیم که در دام شما افتادیم

تاوان صبوری شما را دادیم

شادیم که مرغ زیرکی قبل از ما

نفتاد به دام تان و ما افتادیم




نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 11:28 | لینک  | 

چشم هایت را بسته بودی و

لب هایت بوسه می جست

در همان فاصله 

دیگر

مال تو نبودم...

نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 2:26 | لینک  | 


در جواب کامنت خصوصی دوست ام که از من دل خور بود...


اول از همه و بی بهونه و مقدمه از تو عذر خواهی می کنم.

همون جوری که حتما زندگی خودت هم همینطوره، زندگی آدم وقت تا وقت حالت اش فرق می کنه.

من خیلی خیلی خیلی برام مهمه که آدما چیزایی رو که می نویسم بخونن و دوست داشته باشن.


اما وبلاگ بازی کلا اینجوری هست که باید بری و سر بزنی تا بیان و سر بزنن بهت.

به همین دلیل که من زندگی ام مدتی جوری بوده که دل و دماغی برای خوندن و نوشتن و دیدن نداشتم،( حتی فیلم دیدن. می دونی چند وقته یه فیلم نذاشتم نگاه کنم؟) به وبلاگای دوستام هم سر نمی زدم.

همین طوری شده که یه کم اینجا خلوت شده و منم سرد تر شدم.

بدون که من قدر دوستام رو می دونم و از این به بعد سعی می کنم جواب بذارم. برام دعا کن اینقدر دلم گرم باشه تا واقعا دست و دل ام به نوشتن و جواب گذاشتن بره.

چون زیاد فایده نداره که آدم بنویسه و جواب بده اما حرف دل و درون آدم نباشه. اونوقت می شه حرف مفت.

مرسی از بخشش ات.

 

***


جواب کامنت های قبلی را تا ۲۲ فروردین نوشتم.

نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 9:17 | لینک  | 


و زرتشت قضاوت کرد.
و به "میوه چینی" متهم کرد...
آنگاه گریست...
و اگر یاد اش نبود که قضاوت چه گناه بزرگی ست،
بر بزه کاری خویش هم قضاوت می کرد،
و حکمی سنگین بر خود می داد.
و داد از خویش می ستاند.

پس فقط گریست…

نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 4:13 | لینک  | 


و زرتشت گفت:

احمقانه ترین کار دنیا این است که از خودت تعریف کنی.

تو قبول داشتی و سر به تایید تکان  می دادی.

تو سرما خورده بودی

و من حسرت می خوردم.

می خواستم یاد بگیرم

حسرت نخوردن را...

نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 6:21 | لینک  | 


صدا را بلند می کنم

و کلاه ام را می کشم تا روی گوش هایم

می خواهم فقط برای خودم قدم بزنم...


نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 17:33 | لینک  | 


برررهنه می شویم...

یک تکه من...

یک تکه تو...

و تو کم می آوری،

آنجا که من دشنه می آورم.

از پوستم هم نمیگذرم... 


نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 2:42 | لینک  | 


دشنه ای به قلب ام بزن

بگذار شعر هایم

به دنیا بپاشند...

نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 14:17 | لینک  | 



دوست هایم، اینجا دارند قدیمی می شوند. و امروز یکه روزی ست برای ستایش شان. برای ستایش تان.

من می فهم ام. فروتنانه می گویم، که شاید فقط من می فهم ام که چه کیمیایی ست دوست!

روزهایی بر من گذشته است که دور نگه داشتن شانه هایم از تشک روزگار که مباد که ضربه فنی شوم (دور از جانتان) جز به غمخواری چشمان جادویتان و سرانگشتان نوازشگرتان نبود.

و حالا این بامداد فروردین، دم همه تان گرم. که بودید و ماندید و هستید... 

دل ام برای همه تان تنگ است که آغوشتان این همه گرم است برای من.






نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 5:8 | لینک  | 


پرنده ای

به دنبال شانه ای برای نشستن بود

من دراز افتاده بودم

جان نداشتم...


نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 2:55 | لینک  | 



مترسک را سوزاندند

پرنده ها را کباب کردند

و آنقدر خوردند 

که شکمهای شان ترکید

و همان جا خوراک کرکس ها شدند

و کرکس ها خوردند و خوردند

تا شب شد

و بعد در تاریکی شب آمیختند

چون با شکم پر جواب می دهد

و صبح که شد

آغار یک روز معمولی دیگر بود...


***


تلخم این روزها که وعده ها همه دروغ در می آیند... هنوز هم که هنوز است حالم از دروغ بیشتر به هم می خورد تا باقی چیز ها.

 


نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 4:48 | لینک  | 


"

ای دل ریش مرا

با لب تو حق نمک

حق نگه دار...

که من می‌روم،

الله معک

"


حافظ

نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 2:13 | لینک  | 


راست اش این است که دلم خالی ست. و اینجا اینقدر ساکت است، که گوش هایم از سکوت اش سوت می کشد...


تبعید شدم به شهر سکوت

آنجا که هر بازدم ام،

فریادی بود...



نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 5:27 | لینک  | 


گفتم: تاریک است... دست ات را به من بده...

روشن شد.

هزار دست به سویت دراز بود...


دلم می خواهد خط های بیشتری را سیاه کنم. اما خجالت می کشم از گزفتن وقت آنهایی که به اینجا این همه وفادارند. آنها که بدونشان می خواهم دنیا نباشد. جدی می گویم...


"

درد عشقی کشیده‌ام که مپرسزهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کاردلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درشمی‌رود آب دیده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوشسخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگویلب لعلی گزیده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویشرنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشقبه مقامی رسیده‌ام که مپرس

"

...



نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 7:45 | لینک  | 


بیمار ام

و با هر سرفه ی سینه سوز

زندگی را از نو می فهمم...




نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 10:49 | لینک  | 


هر تکه ام را جایی بپاش

زمستان سردی ست

پرنده ها گرسنه اند


نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 5:53 | لینک  | 


دستهای سردم را ها کن

من نفس ندارم...

مرده ام...

نوشته شده توسط شاهد گرانمایه در ساعت 5:41 | لینک  |