برای آرزوهایی که جلوی چشمم رژه می روند
برای آرزوهایی که جنین شان سقط می شود
برای انگشت هایم که روی این کی بورد فارسی ندار از نفس افتاده اند.
برای شبی در الو-ز- که دابین نصفه خاطره اش را له کرد...
برای آینده ی موهوم
برای همه ی نمی دانم هایم که یقه ام را ول نمی کنند
برای این وبلاگ که دلش برای هر روزی ها تنگ است...
ببینم این ویرکول لعنتی بالای کدام حرف است؟
آرزوهای من... بابا اومده ... چی چی آورده؟ بخور و بیا؟
های های های کی می فهمد که مرز هایم را گم کرده ام. مرز هایم را با هر کسی جز من.
من من من من
تو تو تو تو
تو
کجایی تو؟
بگو که بیابم ات...
های...
های...
های...
شانه ات را
به آسمان نمی فروشند...
پرنده ها
کاش سگی بود
ماده سگی
یک جهنم استخوان دارم
یک روز توی اروپایی ترین شهر دنیا خواب دیدم چهار تا دختر چینی به عنف دارد به من تجاوز می کنند.
شد.
تف به مرامشان.
چقدر شروع پاییز غریبی ست از جایی که می گویند پاییز ندارد...
در روز هایی که عجیب ترین خواب های زندگی ام را می بینم و شبهایی که خواب ندارم.
در تعبیر مبهم و مهمل خواب های غربی ام در شرق...
جایی که میان، بالا را ذلیل می کند...
آی پرنده
پرواز را فراموش کن
آسمان فروریخت ...
فریاد کشید:
"تشک ها رو جمع کنید عوضیا... می خوام بپرم..."
ما بند نافمان را بریدیم. معلوم است که سوء تغذیه به مفهموم کامل و "لیتراری" کلمه گریبانگیر و پاچه گیر و گیسگیر و زانوگیر و دماغگیر و دستگیر و تخمگیر و گیر و گیر و گیر ما شده بود.
اجالتا ما که رفتیم. شما باش و مه و خورشید و فلک، دور هم کرسی بچینید که دوروز دیگه سوز سگ ترکان که بیاید بی لحاف و ملخفه نمانید.
بشینید و آسمان ریسمان کنید و ابابیل را بیل کنید توی سر ما.
هر کار می کنید بکنید. فقط سرپا حاجت به قضایی کنید یا غذا به حاجت کنید می باس با لیس پاک کنید.
ما بند ناف را بریدیم و ریدیم به دیمبل دامبول گوش نفرتتان.
اوف... درک در پیش دارید و بلکه هم بیشتر. هررررری.
_____________________
جوجه ای چشم گشود.
گرگ،
مادر شد.
تابستان یقه ام را خفت خواهد کرد...
حتی
یک روز مانده به پاییز
پرنده ای سوی تو می پرید
جهان
فرش قرمزی بود
پرنده ای بر شانه ی تو.
پرواز،
سودای حقیری ست...
***
دست ات
بیش از همه ی آنی ست
که پیشتر داشته ام
______________________
پاسخ هایی برای کامنت های قبلی
پرنده های آهنی
و تخم های آهنی ی کوچک پرنده های آهنی
و جوجه های آهنی که سر برون بیاورند، از جدار های آهنی
آه...
دودمان گوله ها و تخمه ی تفنگ ها و وق وق شکارچی و چیزچی و چی و چی
به ف. ا ک می رود
***
- تا چند بشمرم؟
- نمی خواد بشمری. همینجوری ش هم دیگه منو پیدا نمی کنی...
***
آغوش ات را باز کن.
خدا خیره می شود،
مهربان تر می شود...
- مطمئنی کسی تعقیب ات نکرده؟
- نه...
-پس برگرد مطمئن شو.
***
پرنده ای را رنده می کردند...
تا قبل از نوک اش
ناله می کرد...
***
گاهی به ماه چشم بدوز و اخم کن.
روشنایی
نمی گذارد بخوابم...
***
موهایت را طلایی کن...
در سیاه
گم می شوم...
***
تابیدی،
بر خاک و خارا.
کال می پوسیدم...
***
همه ی پرنده ها
بستنی لیوانی
مهمان مترسک
____________________________
جواب کامنت های قبلی. به درد کسی می خورد؟
"خودت بخواب روش، تو که بچه می خوای..."
مرغ گفت.
***
از بال های پرنده خون می چکید.
از هردویشان.
گاهی چه شکارچی های درجه یکی پس می افتند.
باشد برای تصویر پاک اهورا که اهریمنان پاره اش کردند در من و ما.
باشد برای همه ی هبه خاک هایی که می خوردیم سالی به یک روز.
باشد برای همه فشار هایی که می آوردیم به چشم ها که قطره ای بفشانند در رگ تشنگی...
باشد اهورای من. باشد اوٍستای من... باشد. مرا خرده مگیر که صهبای داد تو در کام من چکاندی...
که پوچ بود هر دو دست ات گوبا... که من عاشق یافت گلی بودم که دستان پوچ ات دریغ می داشت از من...
کجا افتاده ای یا خفته ای یا مرده ای؟
اینک این کشته ی فتاده به هامون خود تویی! تو! برخیز!
کف دست هایم زیر آفتاب تاول زد.
باز مانده بودند،
که بگیری شان...
حرفی نیست. اگر چه تو می دانی که یک چمدان نامه تلمبار است توی دلم...
سکوت سردی ست. اشک فروخشکیده ای با طعم تلخ و شورش زیر زبان.
کدام طرف بروم؟ کافی نیست؟
آدمها دو دسته اند:
بدبخت هایی که گرفتار قفس اند،
و بدبخت ترهایی که عاشق قفس اند.
پرنده ای پلک نمی زد.
باران سردی بود.
نمی دانم.
بکاوم.
گاوآهنانه.
گنجی بیاب.
حرفی نوک زبانم مانده.
درجه، زیر زبانم.
هزیان سوز شدیم...
__________________
کاش تا روز روشن رفتن.تان،ها.کوپ.یان هنوز باشد و ژیل ات.
خیلی حرف ها هست که دلم می خواهد اینجا بنویسم. اما نمی شود. چون حرف اند. چون نمی شود نوشتشان. نمی دانم. کاش حال و حوصله اش را داشتم و سعی می کردم بنویسم.
آرزوی داشتن حال و حوصله چیز غریبی ست. مثل آرزوی روشن شدن یک لامپ سوخته می ماند.
حرف پشت حرف فرو می رود در این دل و بالا نمی آید تا نوک زبان... نمی آید که نمی آید...
تصمیم گرفته ام یک کمی تمرین کنم. شاید توانستن بالانس بزنم و سر و ته راه بروم بلکه یک کمی حرف بالا آمد.
بالا که نه، پایین آمد...
مرا نشدی
شدید بودم شاید
تشدیدی بر سر هیچ
یا بخواب؛
یا بیدار شو و خون گریه کن...
هی خون گریه کن...
هرزه کردی عقربه ها و
دل ما و
دود چراغ...
بنشین
قهوه ی سردمان را بالا بکشیم
رسیدن افسانه ی تلخی ست...
این شاید آخرین تهدید است...
برایت مجلس ختمی بگیرم کنج خرابه ی دل؟
سجل سجیل ات جعلی بود... گویا...
___________________
و گاهی فراموش می کنم که می شود بویید و مست شد و گرمی دستی را در دست گرفت.
فراموشخانه است اینجا...
[جواب کامنت ها...]
مطلب جدیدی باید نوشت. پست جدیدی... هر چند بر باد ...
قرار بود... هر چه که بود... چه کنم؟ قرار ها همه ریشه برون و بی قراری ها انبوه ...
...
سر گذاشته ام بر شانه ی خود.
بی تو،
نه هیچ کسی...
بی پروا و عجول باز می کنم
و بستن
باید ناخواسته ای می شود...
بساطی پهن کرده ام:
خاطره های قدیمی..
عشق های زخمی...
شعر های نیم سوز...
در ستایش خیار. که خنک است. که گرمای سوزاننده ام را می آساید. که خوش دست است و بی تکلف.
که با نمک و بی نمک خواستنی ست. که پوستش را هم می خورم بعد پوست کندن اش. که تلخی آخرش مزه ی هر روزه ی مستی ست. که از زمین جدا نمی شود. تنبل است و خواب آلوده...
در ستایش خیار. که بهترین است. که خوش بوست... در ستایش خیار وقتی زیر دندان قرچ قرچ میکند.
در ستایش خیار. که خوردنی ست. خواستنی ست. خام خواهم اش و مدام.
در ستایش خیار
که سبز است
تا ابد...
و سگ سگ سگ اش
می ارزد به تزویر
و در ستایش پرتقال خونی البته. که همدرد من است...
...
"لانه ی پرنده ای برای اجاره.
فصل کوچ،
نزدیک است..."
اگر باهم بودم عملی نباشد سراغ گرفتن حداقل معرفت است، گویا. و من بی معرفتی می کنم در حق این صفحه و خوب واقعا دلم می گیرد از این بی وفایی خودم.
هر جای دنیا که باشی و هر شرایطی بالاخره باید حرمت نان و نمکی که باهم خوردیم را نگه دارم. اگر شده صفحه ای را باز کنم و بنویسم که: "پست جدید..." و همین.
پست جدید.
همین.
نه
هیچی یادم نمی آید دکتر
هیچی
...
به فکر تو بودم همه ی راه.
حتی هنوز....
ته این بن بست.
...
آره. کار من بود. جدی می گم.
روزگار غریبی ست. و کاش نازنینی بود که بگویم روزگار غریبی ست نازنین.
آدمی مثل من بارها گشته در پی خودش. اما اینطور نشده بود. دروغ چرا... شده بود.
نوشتن میان سهم سنگین من از درد و خون به باورم نمی ماسد. خسته ام. چقدر خسته ام.
چقدر خسته ام. باز.
...
دو تا "نسترن" را فراموش نمی کنم. تا آخر عمرم. اولی دختر خائن دروغ گویی بود که از قدرت حیرت انگیزش در کولی بازی درآوردن، با دوستان آنروز های زندگی ام زیاد حرف زده بودیم. بادی وزید و رفت پی آنچه باید می رفت. هر کجا هست هنوز هم در حال کولی بازی ست حتما.
دومی فرشته ی حیرت انگیزی بود، 6 ساله، که از دیدن بی شماری موتوری های ... و بینهایتی "انسانیت" شان، اشک و بغض و ترس اش تمامی نداشت. چادر مشکی مادرش را بغل کرده بود و در پی مادر پریشان به این سو و آنسو می دوید. شاید بودن من او و مادرش را کمی آرام کرد که پرسیدم کجا می روید و پیاده همراهی شان کردم. ورد زبان مادر هنوز در سرم می پیچد که "نسترن نترس" ...
نسترن نترس...
...
کسی از خواننده های اینجا هست که دلش بخواهد برای یکی از دوست های من کمی انرژی بفرستد؟
از هر منبع فرافهم که می شود. یادگاری عزیز اش را گم کرده و پریشان است... خیلی...
...
توی باران
زیر چتر تو
پرنده ها لانه می سازند...
دیر تر از آنی شد که فکر می کردم. خوب، همیشه پیش بینی آدم درست در نمی آید.
از من می شنوید قلندری پیشه کنید. آدم هرچه سبکبال تر باشد بلند تر فریاد می زند.
کامنت های قبلی را جواب دادم. لطفا برود نگاه کند اوری وان هو کرز.
آن دفعه معجزه رو کرد. آدم گاهی رویش نمی شود. ولی... اگر...
بعضی ها پیغام خصوصی می گذارند و جواب می خواهند بدون اینکه آدرسی از خودشان بگذارند. نمی شود خب! لطفا اگر جواب می خواهید آدرسی از خودتان بگذارید.
خوب الان دم سحری حرف دیگری نمی توانم تایپ کنم. جز کم آوردن جلوی معرفت آنهایی که دمشان اینجا را گرم می کند.
...
بوی بارونو میدی...
جواب این خسته حیرونو میدی...
نوشتن کار عجیبی ست. و ننوشتن کاری عجیب تر. و کارم شده هر روز نوشتن و نوشتن و نوشتن. با کفش هایم بر دفتر خیابانها...
فهمیده ام که قصه ی فهمیدن و نفهمیدن مثل درخت های میوه دار است و درخت های بی میوه. خوب میوه نمی دهد. تو حالا هی بگو بدوش... نر است.
کلمه ها روی ذهنم لیز می خورند. و گاهی از گوش تا آنجا که فهم می شوند پر پارازیت می شوند. همسایه ها می گویند ب.ی ب.ی سی فارسی به پارازیت بسته شده. چه بگویم به همسایه ها؟ تاریخ خوانها کوچه ی امین الدوله را می شناسند. تاریخ نخوانها هم خوب بروند بخوانند. حذف به قرینه ی لفظی. بسته شده و بسته شده. و بله. بسته شده. راه نفس بسته شده.
دیشب یکی از این رادیو های اینترنتی آهنگ عاشقانه ای گذاشته بود. تحمل نداشتم. داشتم فرو می غلطیدم. بستم اش. باشد تا نوبت عاشقی بیاید.
الان وبلاگ یک نفر را باز گذاشته ام. از وبلاگهای آهنگ دار متنفرم. اما این یکی را همیشه باز می گذارم. به یاد شبهایی که شورش کرده بودم. بر خودم. هم دم آن شبهایم بود، صدای صفحه اش.
من چه کار کنم؟ همین که کاری نکنم خودش بزرگ ترین کار است. و جواب ندادن خودش جوابی ست، و خوب، اصلا راحت نیست در شهری زندگی کنی که دروغ های آدمها اینقدر پیش پا افتاده و رسواست.
دلم می خواست... من اصلا نمی دانم چه می خواست. بگذار هر چه می خواهد بخواهد. پرنده باید هر کجا که می خواهد بپرد. من جلوی پر و بال اش را نمی گیرم و نباید.
گاهی پرنده ای روی درخت خشکی لانه می سازد.
و خوب،
دیگر دیر است.
حافظ می فرماید:
از من
اکنون
طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی
همه بر باد آمد...
اشکالی ندارد!
این را می نویسم محض ثبت در تاریخ. اگر نمی دانستی بدان! هر چیزی که اینجا بنویسم می ماند در تاریخ. مثل سلول های پشه ای مانده میان صمغ درخت. کهربا. از پس بی شمار سال.
هر "واو" و ویرگولی که اینجا می نویسم دیگر توی کش گوگل بزرگ می ماند. برای ابد. تضمین می دهم.
حالا دارم برای آیندگانی که این نوشته را توی کش گوگل می خوانند می نویسم. که من تا می توانستم صبر کردم. دارم می نویسم که من به جنگ همه ی وسوسه ها رفتم، گرچه الان وسوسه ای میان گوش ام نجوا می کند: "نه... داداش من."
خوب دیگر چکار کنم؟ باشد که باشیم و ببینیم کجا می برد آب این قایق نمور را. من دیگر وا دادم پارو ها را.
...
فکر کنم شناختی.
بوی همه ی شعر هایم را می دادم.
بوی پودر بچه...
...
- لعنت به دروغ گو. آنگاه که دروغ اش را با دروغ دیگری می پوشاند.
- معجزه ی هزاره ی سوم واقعی: آیفون تری - جی مدل اس. تازه رلیز شده!
- "موسوی! موسوی! پرچم ایرانمونو پس بگی[ر]..." شعار انبوه باور نکردنی سبز ها در مقابل معدود ا.ن ای ها. ساعت ۴ صبح - تهران - میدان ونک.
- به پرچم یک ملت هم رحم نمی کنید. مرز شما کجاست؟ یا، مرز موریانه در مواجهه با چوب.
- این منم؟ بابا!


و خوب. صبر کردن را خیلی وقت است یاد گرفته ام. خوب هم یاد گرفته ام. بابت اش چه داده ام؟
این دیگر چه جور سوالی ست؟! شوخی می کنی... هر چه بود...
و خوب می دانی؟ چیزی که تازه فهمیده ام باید یاد بگیرم این است که تا کی باید صبر کنم. و این یکی لا مصب خیلی سخت است... می دانی که... من دیر یاد می گیرم این جور چیز ها را. اما خب، خوب یاد می گیرم.
این روزها فهمیده ام که خیلی فرقی نمی کند. هیچی با هیچی خیلی فرقی نمی کند. نمی دانم باید ممنون باشم، یا ناراحت، از اینکه هنوز خیلی قطعی حکم نمی دهم.
می دانی، راه زیادی باید گز کنی تا بفهمی که قطعیت بی بنیاد است و بعد، تازه تردید یقه ات را می گیرد که... که عشق آسان نمود اول... ولی افتاد مشکل ها...
چه می دانم... ببین، اصلا حواست اینجاست؟
کاش نباشد... می دانم که حواست هر کجا باشد خرم تر و روشن تر از این گوشه ی تاریکی ست که من برای خودم تراشیده ام، فرهاد وار... و تویش نشسته ام مثل یونس و گریه می کنم مثل یعقوب و خوب چرا دروغ بگویم... به این بدی ها هم نیست... اما کیبورد لامصب خاصیت اش همینه که هی می خوای متنتو "غنی سازی کنی"...
ای لعنت به غنی سازی. لعنت به دروغ. لعنت به ریا... از قدیم گفتن بر پدرش که بچه می خواست...
دیروز... نه، پریروز از عصبانیت ... نه ... از نفرت... با مشت کوبیدم به در توالت. در از وسط ترک برداشت. یه ترک افقی. حالا همه ی این هشت، نه باری که رفتم تا ری-ست کنم و برگردم نگام میفته به در توالت و از خودم شرمسار می شم و بدتر اینه که در چوبی توالت، لامپ نیست که فوری عوض اش کنی. توی این خونه، که همه یک سر دارن و هزار سودا و تازه خوب شون منم، این در حداقل تا یکی دو ماه دیگه همینیه که هست.
و بله. بذار بهت بگم که این در توالت، هر بار که میرم اونتو که یه آرامشی پیدا کنم چقدر منو بهم میریزه. ببین این در الان یه پرچمه. یه مشته. یه درفشه. درفش مشت به صورت دروغ گو. دژخیم. دون مایه. دریده...
اما خوب منو به هم میریزه. چون این یه دره. در یه توالته. نه چهره ی سفاک یه دروغ گوی حرفه ای که شکسته باشم اش.
گفتم حرفه ای. می دونی، ما فوتبالیست حرفه ای داریم، نوازنده ی حرفه ای داریم، دزد حرفه ای داریم( که یعنی مثلا آفتابه دزد نیست) و دروغ گوی حرفه ای داریم. و می دونی، تف به روی این آخری.
ببین. منو نگا کن. اوکی. میدونم سر حرفم به آخر حرف ام ربطی نداره. اما خوب حرف تو دلم زیاده... چی کنم؟
می دونی... ولش کن. حوصله ندارم. خودت خوبی؟
...
دنیا را می بینی؟
چه می دانستم روزی این همه "سبز" می شوند.
برای نه گفتن به "قهوه ایِ" گلاب به رویتان ای
در ستایش رقص. و در ستایش باتلاق...
می خواهم بنویسم از خودم و از خانه ام. می خواهم بنویسم از اینجا. از این صفحه ی سفید با آن سقف آبی زیبایش که چکه می کند. می خواهم بنویسم... در ستایش رقص در باتلاق...
یک سال پیش، سیزده خرداد، نیمه های شب زخمی زدم به رگ مچ ام. که هنوز دارد خون تازه می چکد از آن. که هنوز دارد می سوزد. که هنوز دارد درد می کند... که هنوز دارم درد می کشم.
چقدر شاد و خوش و سبک سرانه دارم می نویسم از اینجا که یک سالِ مرا بر دوش کشید.
که سخت ترین و پرهیاهو ترین و گوشه نشینانه ترین سال عمرم را با من شریک شد...
و چه بی دست و بی پا بودم. چه لکنتی داشتم، بی همراهی این خانه ی خونین.
و سپاس هر که راکه باید و شاید این سپاس را. که ضمیر مرجع خودش را پیدا می کند، اکزکلی...
به قول خواجه که:
حافظ!
وظیفه ی تو،
دعا گفتن است و بس!
در بند آن نباش
که نشنید... یا شنید...
بگذریم...
نه! قصه ی غریبی ست ولی. که چه شب خونینی دارم بهاریه می نویسم. چه شب سنگینی. چه شب سیاهی. چه شب پر آب چشمی... پناه بر خدا. لای این شب بو ها... یا نمی دانم لای آن یکی ها...
چه سایه ی یخ اندودی دارند "پیش رویا" های زندگی ام در شب ها و روز هایی که... این یکی را دیده بودم... لعنت به هراس... "بش" باد...
و باز بگذریم...
آنهایی که بی منت به اینجا می آیند و محبت می کنند و نظر می گذارند و باز و باز و باز... یا آنها که کم روتر، یا خسیس تر، یا صرفه جوتر هستند و اثری باقی نمی گذارند از خودشان... آنها که هر روز چند بار روی این صفحه F5 می زنند و اینجا را چک می کند. آنها که یک بار آمده اند، گذری، آنها که اینجا صفه نشین شده اند، آنها که از زیر در اینجا کاغذ های تبلیغاتی پرت می کنند تو... دم همه شان گرم. بیش تر از همه آنها که پیش پیش شمعی افروختند برای میلاد این ی ساله... جز آنی که از م... می آید و یک معذرت خواهی بده کار است به من.
همه ی شان دعوت اند در این بزم یک سالگی...
به صرف شراب مردافکن. و البته که خانم ها مقدم اند!
...
که نه هدس و نه هرمس و نه زئوس و آفرودیت و پرسفونه... که تو، منی، رقص در باتلاق...
...
پست قبلی و جواب های نظر هایش کامل شده اند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بال های پرنده ای را چیده بودند...
دنبال تو
هی می دوید...
طرز برخورد من ( یک جور اور اینترست) با یک پیغام خصوصی بی نام و نشان:
"hamishe neveshtehato mikho0nam ...
al hagh ke gahi chert minevisi mesle in bar"
۱- خوشحالم که همیشه می خونی! پس تا حالا کجا بودی؟
۲- اگه چرت هستند چرا همیشه می خونی؟
۳- "الحق" ات رو باور کنم بالاخره یا پینگلیش نوشتن ات رو؟
۴- تو توی ایران هستی؟
۶ـ اصلا چرا خصوصی؟! خوب اینو خیلی راحت عمومی می گفتی.
۷- موافقم. گاهی چرت می گم. و خوشحالم که فقط گاهیه!
۸- به هر حال از آشناییت خوشحالم!
...
وسط بیابان ایستاده ام.
شاید روزی ایجا جاده ای کشیدند
و از آن رد شدی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خواننده ی ناشناس گرامی، دوباره کامنت خصوصی گذاشته اند که:
1- na tanha hamishe mikho0nam balke hameye archiveto ham kho0ndam ta hala va ta har vaght ke to0 halo havaye hamin hala basham hastam va mikho0nam
2- arz kardam gahi chert hastand va gahi ham kheili kho0b va man mikho0nam chon chert bo0dan ham ye mahiyate vojo0diye va emkane vojo0d dare va be maghadiri har kodo0m az ma ro mito0ne dar bar begire. jozee az gah gahe ma va yahtamel ta hamishe
3- pinglish minevisam chon fonte farsi nadaram . hala harkodo0mo mikhay bavar kon ya nakon
4 - bale to0ye iran hastam
6 - in dige haghe khodame ke kodo0mo entekhab konam, khoso0si ya omo0mish marbo0t be khodame va ba ersale nazae khale zanakiye havadarat labod motevajeh mishi ke ma darim jaee zendegi mikonim ke hichkas pishraftemo0no nemikhad hame ya asheghe sine chakemo0nan ya doshmane kho0ni
7- rojo0e shavad be iteme 2 ( shedate chert bo0dane neveshtat be sabke asatiri mano majbo0r kard be ezhare nazar)
8- manam modatha pish az ashnaeeye shoma masro0r shodam va mojebate soro0r hamchenan modavem ast
دلم می خواهد به این گفت و گو ادامه بدهم و چون صاحب کامنت خصوصی بالا بی نام و نشان است مجبورم و البته زیاد هم بدم نمی آید که همین جا جواب بدهم...
۱- افتخار می دهید. خبر خوشحال کننده ای بود.
۲- به دیدگاه تان حس خوبی دارم. برایم خوش آیند است. اما کلماتی که در این بند از "فلسفه ی وطنی" وام گرفته اید آزارم می هد.
۳ و ۴- احتمال دادم که توی ایران نباشید که فونت فارسی ندارید. اگر مایلید برایتان راه و روش نصب فونت فارسی را با کمال میل توضیح دهم.
۵- واقعا این بند را پیچیده نوشته اید. نمی گیرم. من ناراحتی ای از اینکه در کامنت عمومی انتقاد کنید ندارم. و بله. البته که حق شماست که کامنت خصوصی بگذارید.
۶-هوادار؟!!! مگه من پرسپولیس ام که هوادار داشته باشم؟ توضیح بعدی راجع به شهر محل زندگی تان است؟ واگر بله، چه ربطی به قضیه هواداری دارد؟ والبته شما حق دارید فکر کنید هر چیزی خاله زنکی هست یا نیست و البته من حق دارم که با شما موافق نباشم.
۷- متاسفم ولی این یکی را دیگر واقعا نیستم. من معلومات ادبی خاصی ندارم. اما مطمئن ام چیزی به نام "سبک اساطیری" وجود خارجی ندارد. نوشته ی من فقط یک نوشته ی از قضا بی تکلف فارسی بود و باز هم از قضا با شیوه ی نگارش کاملا امروزه-فهم که فقط کمی نشانه های شخصی داشت.
به علاوه، کاش چیزی اینجا پیدا می کردید که از فرط چرت نبودن شما را مجبور به نوشتن کند!
۸- از همراهی تان مسرور ام.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۴ خرداد ۱۳۸۸
باران نم نم و
غم و
کوله ام به دوش.
دستان سرد و خسته،
فرو مانده کنج جیب ها...
هدفون به گوش و
عینک دودی به چشم و
اشک و
اشک و
اشک...
تا انتهای این پیاده روی تا ابد دراز
پس ایستگاه کو؟
هر روز حواله ای در دست، منتظر فردا ام. هر روز. و تمام روز ها دارند فردا می شوند و خوب آدم گاهی حس حماقت می کند. بکند. ایرادی ندارد. نه خرده توانندی گرفت بر آنکه یقه ی خویش از حماقت درید، نه سودا کند کسی این هذیان گو را که بند دیوانگی به گردن انداخته و افسار خویش از خود گسیخته. بگذار این ثانیه ها آوار شوند و این سایه های بی پروا از این سو کش بیایند و کوتاه شوند و نقطه شوند و بلند شوند و کش بیایند تا آن سو...
من نمی خواهم. من تف هم نمی اندازم، خلعتی، به ریشه ها. نمی خواهم و این یکی را تابم هست که فریاد کنم، آنسان که پرده های گوش خودم بدرند و پرده ی گلویم فرو افتد.
ترسی هم ندارم. گیرم که پرده فرو افتد و نه تو مانی و نه من. بیافتد. بهل بیافتد.
بالاخره سیبی هم از درخت روی سر من خواهد افتاد و هر چه به بر دارم خواهم کند و لخت و عور به میان مضحکه خواهم دوید که یافتم... یافتم... هر که گفت چه؟ انگشت بر افراشته ای حوالت اش.
نه چنین کند و نه چنین در سکوت
نعره ها مانده در گلو
بی مصرف...
زندگی طرح ساده ای دارد، بی تو
مداد سیاهی نوک شکسته،
خفته بر کاغذی سفید...
...
شرمنده ی پرنده ها که نان ام تمام شد.
ولی شما...
بمانید منتظر، لاش خور ها...
...
فصل به فصل...
تمام می شود قصه ی من.
بین کدام دو صفحه گم شدی کاغذ نشانه؟