بوق بوق بوق...
هذیان هایم،
باشد برای خودم.
خیس بخورند،
بوق بوق بوق...
بین دندانهایی،
که ناشمرده به هم ساییدند،
در دهانی که خشک شد
بی همه ی بوسه های صامت تو
بوق بوق بوق...
خیس بخورند،
تا خشک و تر
با هم نسوزد!
خیس ها جدا،
ترها جدا،
تماس قطع شده است...
مشترک مورد نظر،
به خاطره ها هم،
نپیوست حتی.
هیچ شد و
پوچ شد و
بوق ممتد...
۲۰ آذر بی رمق نود
و ترس و یاس انگار که تقدیر شکاره. وقتی که شکارچی می زنه به دشت. تو یکی از همه ای. فقط یکی از همه. و نه حتی زیباترین یا چالاک ترین یا فرزانه ترین. فقط یکی از همه. و بخت یار باشی اگه... و انتخاب هم که بشی اگه، شکار چی می زنه و می ره... می دره و می ره... تو هیچ وقت این جایگاه رو پیدا نمی کنی که گوشت ات روی آتیش طلایی بشه. تو یه خون به زمین ریخته ای. یه شکار شکارشده ای که حالا دیگه سکه اش از اعتبار افتاده. تو یه بازنده ای. بازی غریبیه این. که باید شکار شد و نشد. چون شکارچی به شکار شده ها بی میله. و شکار نشده ها هم که داغ نالایقی به پیشونی خواهند موند تا ابد...
اینجوری که به زمین توک می زنی و توک می زنی و همه سنگه و هی کمتر و کمتر ارزن و گندم، همینجوری که صبحونه ات شده سیگار و چایی، من چه جوری می تونم ملامت ات کنم که از قضا جلوی چشم ات "در و گهر" هم بوده و تو نمی بینی... بزن... توک بزن...
زنگ می زنی و ذوق می کنم...
چه میدانم علت زنگ ات را...
نتورک مارکتینگِ تنهایی...
فا/ک.
چقد دلم تنگ شده برای اون پاکباخته ای که اینجا می نوشت...
به بال خونی ام اینقدر نگاه نکن...
بیا برایت
کٍرم آورده ام
لطف می کنید با نشونی یا بی نشونی زیر این، یه اثری از خودتون بذارین؟!
من حوصله ی شمردن ندارم
زخم هایت را
چوب-خطی بزن
می گویم چتر ات را ببند...
بعد روی سرت،
آنقدر گریه می کنم،
که آب از مو هایت مثل ناودان شره کند.
و بعد خیس خیس،
در آغوش هم،
قهقهه بزنیم...
زندگی کردم برای تو
مُردم برای تو
و هنوز نمی دانستی
از من چه بخواهی
من تو را بو می کشم
و پی ات می آیم
با زخم های خونبار
آدم های دیگر
فقط دارند
رد خون را
دنبال می کنند...
نگاه ات سرد است.
تن ام می لرزد.
پرنده ها اما،
از شانه هایم،
پر نمی گیرند...
واژه هایم را فرو می دهم.
دشنه،
در دهان...
می خواهم بنویسم.
در ستایش یک قدم جلو بودن.
در ستایش بردن.
در ستایش حسرت گذاشتن.
به دل سیاه باخت...
در ستایش جای سوراخ های سنجاق مدال،
روی سینه ی پیراهن ام.
می خواهم ستایش کنم،
وقتی را که دستهایت را مشت می کنی...
و چشمهایت را می بندی...
و غرور را غرش می کنی،
بر سر آسمانها،
بر سر رقیب های چشم دوخته به خاک...
که سرمای زمستان های بی انتهای اینجا،
فرستادشان دنبال جایی...
که در سکوتش،
آرزوی برف کنند!
شادیم که در دام شما افتادیم
تاوان صبوری شما را دادیم
شادیم که مرغ زیرکی قبل از ما
نفتاد به دام تان و ما افتادیم
چشم هایت را بسته بودی و
لب هایت بوسه می جست
در همان فاصله
دیگر
مال تو نبودم...
در جواب کامنت خصوصی دوست ام که از من دل خور بود...
اول از همه و بی بهونه و مقدمه از تو عذر خواهی می کنم.
همون جوری که حتما زندگی خودت هم همینطوره، زندگی آدم وقت تا وقت حالت اش فرق می کنه.
من خیلی خیلی خیلی برام مهمه که آدما چیزایی رو که می نویسم بخونن و دوست داشته باشن.
اما وبلاگ بازی کلا اینجوری هست که باید بری و سر بزنی تا بیان و سر بزنن بهت.
به همین دلیل که من زندگی ام مدتی جوری بوده که دل و دماغی برای خوندن و نوشتن و دیدن نداشتم،( حتی فیلم دیدن. می دونی چند وقته یه فیلم نذاشتم نگاه کنم؟) به وبلاگای دوستام هم سر نمی زدم.
همین طوری شده که یه کم اینجا خلوت شده و منم سرد تر شدم.
بدون که من قدر دوستام رو می دونم و از این به بعد سعی می کنم جواب بذارم. برام دعا کن اینقدر دلم گرم باشه تا واقعا دست و دل ام به نوشتن و جواب گذاشتن بره.
چون زیاد فایده نداره که آدم بنویسه و جواب بده اما حرف دل و درون آدم نباشه. اونوقت می شه حرف مفت.
مرسی از بخشش ات.
***
جواب کامنت های قبلی را تا ۲۲ فروردین نوشتم.
و زرتشت قضاوت کرد.
و به "میوه چینی" متهم کرد...
آنگاه گریست...
و اگر یاد اش نبود که قضاوت چه گناه بزرگی ست،
بر بزه کاری خویش هم قضاوت می کرد،
و حکمی سنگین بر خود می داد.
و داد از خویش می ستاند.
پس فقط گریست…
و زرتشت گفت:
احمقانه ترین کار دنیا این است که از خودت تعریف کنی.
تو قبول داشتی و سر به تایید تکان می دادی.
تو سرما خورده بودی
و من حسرت می خوردم.
می خواستم یاد بگیرم
حسرت نخوردن را...
صدا را بلند می کنم
و کلاه ام را می کشم تا روی گوش هایم
می خواهم فقط برای خودم قدم بزنم...
برررهنه می شویم...
یک تکه من...
یک تکه تو...
و تو کم می آوری،
آنجا که من دشنه می آورم.
از پوستم هم نمیگذرم...
دشنه ای به قلب ام بزن
بگذار شعر هایم
به دنیا بپاشند...
دوست هایم، اینجا دارند قدیمی می شوند. و امروز یکه روزی ست برای ستایش شان. برای ستایش تان.
من می فهم ام. فروتنانه می گویم، که شاید فقط من می فهم ام که چه کیمیایی ست دوست!
روزهایی بر من گذشته است که دور نگه داشتن شانه هایم از تشک روزگار که مباد که ضربه فنی شوم (دور از جانتان) جز به غمخواری چشمان جادویتان و سرانگشتان نوازشگرتان نبود.
و حالا این بامداد فروردین، دم همه تان گرم. که بودید و ماندید و هستید...
دل ام برای همه تان تنگ است که آغوشتان این همه گرم است برای من.
پرنده ای
به دنبال شانه ای برای نشستن بود
من دراز افتاده بودم
جان نداشتم...
مترسک را سوزاندند
پرنده ها را کباب کردند
و آنقدر خوردند
که شکمهای شان ترکید
و همان جا خوراک کرکس ها شدند
و کرکس ها خوردند و خوردند
تا شب شد
و بعد در تاریکی شب آمیختند
چون با شکم پر جواب می دهد
و صبح که شد
آغار یک روز معمولی دیگر بود...
***
تلخم این روزها که وعده ها همه دروغ در می آیند... هنوز هم که هنوز است حالم از دروغ بیشتر به هم می خورد تا باقی چیز ها.
"
ای دل ریش مرا
با لب تو حق نمک
حق نگه دار...
که من میروم،
الله معک
"
حافظ
راست اش این است که دلم خالی ست. و اینجا اینقدر ساکت است، که گوش هایم از سکوت اش سوت می کشد...
تبعید شدم به شهر سکوت
آنجا که هر بازدم ام،
فریادی بود...
گفتم: تاریک است... دست ات را به من بده...
روشن شد.
هزار دست به سویت دراز بود...
دلم می خواهد خط های بیشتری را سیاه کنم. اما خجالت می کشم از گزفتن وقت آنهایی که به اینجا این همه وفادارند. آنها که بدونشان می خواهم دنیا نباشد. جدی می گویم...
"
| درد عشقی کشیدهام که مپرس | زهر هجری چشیدهام که مپرس | |
| گشتهام در جهان و آخر کار | دلبری برگزیدهام که مپرس | |
| آن چنان در هوای خاک درش | میرود آب دیدهام که مپرس | |
| من به گوش خود از دهانش دوش | سخنانی شنیدهام که مپرس | |
| سوی من لب چه میگزی که مگوی | لب لعلی گزیدهام که مپرس | |
| بی تو در کلبه گدایی خویش | رنجهایی کشیدهام که مپرس | |
| همچو حافظ غریب در ره عشق | به مقامی رسیدهام که مپرس |
"
...
بیمار ام
و با هر سرفه ی سینه سوز
زندگی را از نو می فهمم...
هر تکه ام را جایی بپاش
زمستان سردی ست
پرنده ها گرسنه اند
دستهای سردم را ها کن
من نفس ندارم...
مرده ام...
